نمایشگاه کتاب اراک همزمان با نمایشگاه تهران
عصر امروز به نمایشگاه کتاب در فرهنگسرای شهرداری (اراک) رفتم. خیلی سریع از کنار میزها گذشتم، میزهایی که روی آنها کتاب بود و به دنبالش دست خالی از فرهنگسرا بیرون آمدم.
نمی دانم چرا بعضی ها علاقه دارند مردم را به سخره بگیرند یا امل فرض کنند. با آوردن چند کتاب تاریخی، طالع بینی، قورباغه ات را قورت بده، دیوان حافظ و عطار، قرآن و نهج البلاغه نمی شود نمایشگاه به راه انداخت. اگر قرار باشد با چهار پنج میز که رویشان کتاب چیده اند نمایشگاه دایر کرد که همین «کتاب فروشی های شهر اراک» از آن چهار پنج میز خیلی نمایشگاه تر هستند، تاکید می کنم نمایشگاه تر.
سال گذشته هم که به نمایشگاه کتاب اراک (در محل دائمی نمایشگاه ها) رفتم دست خالی برگشتم چون از چند کتابی که می خواستم بخرم حتی یکی شان را هم نیافتم. افتضاح تر اینکه حتی بیشتر ناشران مورد نظر من نیامده بودند و آن موقع هم به اکثر غرفه ها که سر می زدم یک چاپ از مثنوی معنوی داشتند. یک نمایشگاه مگر به چند مثنوی معنوی نیاز دارد؟ هدف از این همه چاپ های شکیل یا ساده از مثنوی معنوی چیست؟ آیا کتاب فقط در همین چند عنوانی که در بالا نام بردم خلاصه می شود؟ چرا سال به سال وضع نمایشگاه ها بدتر و بدتر می شود؟ چرا بعضی ها به خودشان اجازه می دهند دائم از فقر کتاب خوانی و پایین بودن آمار مطالعه در کشور گلایه و انتقاد کنند؟ هدف از این تبعیض در کیفیت فاحش نمایشگاه کتاب تهران و شهرستان ها چیست؟ چرا برای تهیه چند قلم کتاب که کتاب های خاصی هم نیستند باید چمدان بست و راهی پایتخت شد؟ چرا به جای کارت الکترونیکی به دانشجویان همان بن کتاب را نمی دهند که اگر مایل نبودند یا نتوانستند به تهران بروند حداقل بتوانند از کتاب فروشی های شهرشان خرید کنند یا سفارش کتاب هایشان را به همان کتاب فروشی های شهر خود بدهند و اینگونه از یارانه شان استفاده کنند؟ چون به من گفتند از این کارت ها تنها می توان در نمایشگاه کتاب تهران استفاده کرد! ماشاء الله قیمت کتاب هم علاقه فراوانی به علم نجوم پیدا کرده است و سر به فلک کشیده است. به قول یک دانشجوی پسر که هنگام مصاحبه در تلویزیون گفت: «با این کارت نمی شه یه کتاب هم خرید. من کارت های چند تا از دوستام رو هم ازشون گرفته ام!»
در پلاکاردهای نمایشگاه چاپ می کنند: «همزمان با نمایشگاه کتاب تهران» واقعیت این است که همزمانی با نمایشگاه تهران هیچ جای افتخاری ندارد، بلکه بالا بودن کیفیت نمایشگاه است که باعث افتخار است، در حالیکه کیفیت بسیار پایین است پس افتخار کردن به چیز مثبتی که وجود خارجی ندارد، مسخره کردن علاقه مندان به کتاب و تلف کردن وقت آنهاست. حتما بعدش هم آمار خواهند داد که نمایشگاه کتاب برگزار کرده ایم آن هم همزمان با نمایشگاه تهران!
با برگزار نکردن اینگونه به اصطلاح «نمایشگاه کتاب» به شخصیت و وقت دیگران احترام بگذارید.
16/2/1391
نظرات ()
|
جوایز ادبی در ایران
در این مقاله سعی بر یافتن پاسخی برای پرسش های زیر است:
1. جوایز ادبی چه زمانی به وجود آمدند؟
2. چرا برای آثار ادبی جایزه در نظر گرفته می شود؟
3. جوایز ادبی بیشتر به عدالت نزدیک اند یا به بی عدالتی؟
4. آیا جوایز ادبی به نویسندگان خط دهی نمی کنند؟
5. آیا آثار منتخب جوایز ادبی بهترین آثار ادبی زمان خویش هستند؟
6. آیا جوایز ادبی گرفتار آشنا بازی های مرسوم هستند؟
7. آیا جوایز ادبی را می توان نوعی «استاندارد» همان طور که در «صنعت» وجود دارد، قلمداد کرد؟
8. ملاک خوبی و برتری یک اثر ادبی چیست؟
از زمانی که ادبیات به وجود آمد جوایز ادبی (البته از نوع درباری یا همان دولتی امروز) هم متولد شدند و همپای آثار ادبی به حیات خویش ادامه دادند. در تاریخ ادبیات فارسی می توان نمونه هایی از شاعران درباری را یافت و نام برد که پس از سرودن شعر و مدح شاهان و وزیران، نگاهشان به دستان و دهان شاه و وزیر بوده تا صله ای دریافت کنند یا دستور اهدای صله را از دهان آنان بشنوند. شاعرانی مانند: رودکی (پدر شعر فارسی) (وفات 329 ه.ق)، ابوالحسن شهید بلخی (وفات 325 ه.ق)، ابومنصور محمد بن احمد دقیقی (مقتول بین سالهای 367-370 ه.ق)، ابوالحسن مجدالدین کسایی مروزی (ولادت 341، وفات پس از 394 ه.ق)، فرخی سیستانی (وفات 429)؛ حتی ابوالقاسم فردوسی شاعر بزرگ حماسه سرای ایران هم پس از سرودن شاهنامه و درج کردن مدیحه ی محمود غزنوی در آن، توقع داشته که محمود صله ی بزرگ و ارزشمندی به او بدهد. همین صله گرفتن ها را می توان نوعی «جایزه ادبی» محسوب کرد.
با نگاه خوشبینانه می توان گفت: «جوایز ادبی سعی در ارتقای ادبیات دارند.» و با نگاه بدبین (شاید هم واقع بین) می توان گفت: «جوایز ادبی به دنبال جریان سازی های مورد پسند عوامل خود هستند.» جوایز ادبی ممکن است موضوعاتی را مطرح کنند و از نویسندگان بخواهند در مورد آن موضوعات کار کنند و اثر تحویل دهند؛ اما به نظر نگارنده برگزاری این نوع از جوایز بیشتر شبیه برگزاری کلاس انشاء هستند تا مسابقات و جشنواره های ادبی. نویسنده ای که منتظر است تا موضوع یا موضوعات جشنواره مطرح شود سپس چیزی سر هم کند فارغ از اینکه آن نوشته، داستان و شعر هست یا نیست و آن را به جشنواره تحویل دهد و منتظر داوری بماند. همین که جشنواره ای موضوع تعیین کند، خود به محتواگرایی و جریان سازی خاص و مورد پسندش شهادت می دهد و نیازی به دلیل و برهان های دیگر نیست. داور یکی از همین جوایز ادبی به نگارنده می گفت که اثر مورد تأییدش را رد کرده اند و به اثر دیگری که مورد پسند او نبوده است جایزه داده اند! این واقعیت، خود دلیل و نشانه ای است از جریان های پشت پرده ی جوایز و کسی که در ظاهر مقام داوری را به عهده ی او گذاشته اند؛ اما در واقع فرد یا افراد دیگری قضاوت اصلی و پایانی را به عهده گرفته اند.
از آنجایی که جوایز ادبی دولتی و خصوصی به نوعی خصومت با هم دچار هستند و هر کدام عوامل و نویسندگان خود را برای اجرای جوایز دارند می توان گفت: «جوایز ادبی بیشتر به بی عدالتی نزدیک اند تا عدالت.» جایزه ای که از یک نگاه خاص و تک بعدی جریان می گیرد معلوم است به چه آثاری اهمیت می دهد و چه آثاری را برنده اعلام می کند. ادبیات هم فرم است و هم محتوا. وقتی دعوای فرم و محتوا هنوز به پایان نرسیده است، عده ای دنبال شعار دادن، انشاء نویسی و ارائه مانیفست در قالب ادبیات هستند و عده ای دیگر به دنبال ادا و اطوارهای فرمی. هر جایزه ی ادبی که فقط به یکی از این دو (فرم و محتوا) بها بدهد از ادبیات فاصله گرفته است. اثر برگزیده از نظر داوران یک جایزه ممکن است از نظر داوران جایزه ای دیگر منتخب و برگزیده نباشد، پس در اینکه آثار برنده و منتخب، بهترین آثار شرکت داده شده در آن مسابقه یا در زمان خود هستند باید شک کرد. شاید تنها اثری را که بتوان مورد تأیید همگان یا اکثریت دانست رمان «همنوایی شبانه ی ارکستر چوبها» نوشته رضا قاسمی باشد که علاوه بر استقبال عمومی خوانندگان از سویی دیگر برنده ی دو جایزه ادبی از سوی «بنیاد گلشیری» و «منتقدین مطبوعات» شد و از سوی جایزه «مهرگان ادب» رمان تحسین شده ی سال 1380 لقب گرفت. طوری که «همنوایی شبانه ی ارکستر چوبها» را پس از «بوف کور» صادق هدایت، مطرح ترین رمان ایرانی می دانند. البته آثار دیگری نیز وجود دارند که چند جایزه دریافت کرده اند؛ اما به اندازه ی رمان «همنوایی شبانه ی ارکستر چوبها» با استقبال عمومی مواجه نشده اند. آثاری مانند: «آفتاب مهتاب» نوشته شیوا ارسطویی برنده جوایز ادبی «یلدا» و «بنیاد گلشیری» و «شب های چهارشنبه» نوشته آذردخت بهرامی برنده جوایز ادبی «روزی روزگاری» و «منتقدان و نویسندگان مطبوعات». گاهی مواقع داوران به اثر شاگردان خود جایزه می دهند یا عوامل جایزه به اثر خود جایزه می دهند! اتفاقی که در جایزه ی «ب.گ» به وقوع پیوست. در مسابقه داستان کوتاه «ص.ه» که در آن آدرس سایت یا وبلاگ نویسنده هم خواسته می شود که این هم داوری مسابقه را زیر سوال می برد، چون برگزارکنندگان مسابقه نباید به دنبال دیدگاه ها و مطالب دیگر نویسنده در سایت یا وبلاگش باشند، بلکه باید خود اثر را مورد داوری قرار دهند.
نباید جوایز ادبی را مانند جوایز یا گواهینامه های صنعتی (مانند ISO 9001 یا ISO 22000) تلقی کرد. در صنعت «معیارهای قضاوت» مشخص و صریح است؛ اما در ادبیات تا این اندازه مشخص نیست و در بعضی موارد نسبی و متفاوت یا حتی متضاد است، در ضمن داوران نیز سلیقه های متفاوت دارند. پس نمی توان آن گونه که در صنعت شاهد هستیم در ادبیات هم به استانداردسازی آثار پرداخت.
گذشت زمان، بهترین ملاک برای تعیین کردن آثار خوب ادبی است. اثری که در دل تاریخ جاودان نشود، اثری موقتی (چیزی شبیه ظروف یک بار مصرف یا لوح های چند بار رایت) است و برای تمام دوران ها نخواهد بود. به ویژه در ایران که از فقر «فرهنگ کتاب خوانی» رنج می برد و شاهد آثاری هستیم که حتی در زمان خود به چاپ دوم هم نمی رسند یا اگر می رسند چاپ دوم آنها را باید در میان کتاب های کهنه و دست دوم «دست فروشان» و حراجی های کتاب در حوالی میدان انقلاب تهران، خیابان کارگر شمالی، ... و در شهرستان ها (مانند: کتاب فروشی «بهارستان» در اراک) جستجو کرد و با زیر قیمت روی جلد (200 و 500 و 1000 تومان) خرید. کتاب هایی که جلدشان یا پارگی دارند یا گرد و خاک و یا هر دو! حتی یک بار کتابی را دیدم که جای پا (نقش و نگار ته کفش) روی جلدش بود. تأسف انگیزتر از اینها، بسیاری با بی تفاوتی از کنار آنها می گذرند بدون حتی نگاهی!
یک صندلی پر
وقتی «نویسندگی و داستان» در تملق خلاصه می شود نه در صداقت، می شود این:
داخل کارگاه داستان پا می گذارم و بعد از چند سلام و احوال پرسی با بچه ها و لبخند زدن های مرسوم، وقتی نمی گذارند داستانم را بخوانم یا در واقع خودشان را به نابینایی می زنند که من را ندیده اند! به تنهایی خود در میان جمع پی می برم. از خود می پرسم: چرا داستانی که جلسه قبل خوانده شده دوباره باید خوانده شود و همین طور داستان دیگران و داستانی از کارور هم؛ اما داستان جدید من که جلسات قبل هم نشد که بخوانمش، باز هم نخوانده روی میز بماند و ...؟! مدتی بعد عصر داستان برگزار می کنند و باز هم نمی گویند که بیا و داستانت را بخوان! مدتی بعد هم جشنواره داستان استان برگزار می شود و داستان های من دیده نمی شود، چون اهل تملق نیستم و کاملا مشخص است داوران محتواگرا به محتوا جایزه می دهند نه به ادبیات. در پایان همه جایزه می گیرند غیر از من و بگذریم از اینکه بعضی ها در جایزه گرفتن به استخدامشان درآمده اند و هر طور شده باید جایزه بگیرند و می گیرند؛ کسانی که اسامی شان همیشه جزء اسامی برندگان است. از اینها گذشته وقتی سه نقد و تحلیل به آنها می دهم و بعد از دو ماه بهشان سر می زنم و می بینم که هر سه شان زیر گوشی تلفن مانده، بدون حتی نگاهی، دیگر چه بگویم؟! حتی نقد و تحلیل ها هم باید در مورد آثاری باشد که آنها می خواهند نه آن آثاری که من می خواهم! نقد و تحلیل هایم را پس می گیرم و بیرون می روم. من فقط زمانی دیده می شوم که در مراسم هایشان نیاز به سیاهی لشکر دارند و باید باشم تا یک صندلی پر شود؛ یک صندلی پر هم یک صندلی است، یعنی بهتر از یک صندلی خالی است.
← صفحه بعد

نظرات ()