راوی رویا
ادبیات داستانی و نکته - حسن فراهانی
نویسنده: حسن فراهانی - جمعه ٩ اردیبهشت ۱۳٩٠

نشست داستان کوتاه پست مدرنیستی صبح دوشنبه 16 مهرماه با حضور حسین پاینده منتقد ادبی و محمدرضا گودرزی نویسنده در دانشکده ادبیات دانشگاه علامه طباطبایی برگزار شد.

پس از قرائت داستان «شنگول» توسط محمد رضا گودرزی، پاینده گفت: من شنگول را به جای اثر، متن می‌نامم چرا که متن تنها به آثار مکتوب خلاصه نمی‌شود و پیام‌های شنیداری و دیداری نیز می‌تواند باشد.

وی ادامه داد: فیلم‌ هامون داریوش مهرجویی یک متن است. رمان «رابینسون کروزوئه» اثر «دانیل دفوئه» نیز اینگونه است. در فیلم «دور افتاده» که در تلویزیون پخش شد، داستان یک پستچی به تصویر کشیده می‌شود که در اقیانوس سقوط می‌کند و مجبور به زندگی فردی در یک جزیره می‌شود. بالاخره پس از سالها آتش روشن می‌کند، هواپیمایی او را می‌بیند و نجات می‌یابد. ولی وقتی به خانه‌اش برمی‌گردد همه چیز را تغییر یافته می‌بیند و انگار که کسی از بازگشت او خوشحال نیست. این فیلم یک اثر پست مدرن مبتنی بر فرهنگ‌های گذشته است.

پاینده با بیان اینکه پست مدرن آنچه را که در فرهنگ سابقه داشته می‌گیرد و به گونه‌ای دیگر بیان می‌کند، عنوان کرد: این نوعی خلاقیت است. اگر امروز نیز بخواهیم مثل گذشتگان بنویسیم، کاربردی ندارد. هنر داستان نویسی امروز این است که فرهنگ قبل را مبتنی بر زبان امروز بیان کند.

این منتقد ادبی به تعدیل تصور ما از زمان و مکان اشاره و تصریح کرد: امروز اینترنت و موبایل مسافت‌ها را کم کرده‌اند و بقول یک آگهی انگلیسی، جغرافی، تاریخ است که این جمله دارای آیرونی است.

پاینده به داستان شنگول که براساس قصه «شنگول و منگول» و با روایتی پست مدرن نوشته شده، پرداخت و گفت: این داستان براساس اقتباسش دست به نقیضه زده است. نقیضه یعنی مثلا شما بجای رزم ایران و توران یا رستم و اسفندیار معضلات امروز مثل پارک اتومبیل را مبتنی بر فرهنگ‌های گذشته بنویسید.

استاد ادبیات دانشگاه علامه طباطبایی اضافه کرد: داستان باید ژرف اندیشی بیاورد. داستان شنگول از خباثت حرف می‌زند و بیان مفهوم خباثت با نگاه پست مدرنیستی است.

در این قسمت از برنامه، سالن عضدی دانشکده علامه که محل برگزاری نشست بود، به درخواست پاینده متنی از رادیو پیام درباره گزارش ترافیک پخش کرد و پاینده گفت: این متن همان اکوهای کلیشه‌ای با بازتاب‌های کلیشه‌ای هستند و هر کس رادیو پیام گوش کرده باشد این صدا را می‌شناسد.

سپس متن صوتی دیگری با همان صدا و به‌صورت یک آگهی تبلیغاتی پخش شد و پاینده ادامه داد: این آگهی بر اساس همان گزارش ترافیکی و براساس یک آیرونی و نقیضه نویسی شکل گرفته است و با همان صدای قبلی پخش می‌شود.

پاینده پس از تشریح مفهوم پست مدرن روی این متن‌های رادیویی اظهار داشت: اگر شیوه‌های کهنه را تلفیق کنیم به فرهنگ پسامدرن می‌رسیم. البته «کریسول» نظریه‌ای درباره موضوع بینا متنی مطرح کرد که براساس آن هیچ متنی در خلاء معنا ایجاد نمی‌کند.

وی افزود: در داستان شنگول بد ذاتی آگاهانه توسط نویسنده برجسته می‌شود. پس شما باید متن قدیمی که همان قصه شنگول و منگول است را بدانید تا متن پسامدرن آنرا را درک کنید.

پاینده به وضعیت پسامدرن در هنرهای دیگر در ایران اشاره و عنوان کرد: در کشور ما به علل مختلف داستان پسامدرن در حال آزمون است درست مثل فیلم و موسیقی مدرن. فیلم «میکس» مهرجویی از ابتدا تا انتها یک اثر پسامدرن است و پیش از آن هم فیلم «سلام سینما»ی مخملباف پست مدرن بود. عمر پست‌مدرن در ایران بین 10 تا 15 سال است و کم‌کم جای خودش را باز می‌کند.

نویسنده کتاب نقد ادبی و دموکراسی گفت: بارت معتقد بود خلاقیت در پس صناعت باید باشد تا عنوان اثری را پست مدرن بگذاریم.

متاسفانه در کشور ما آن خلاقیت نیست و برخی نویسندگان دستشان را روی کاغذ می‌گذارند و کتاب را به ناشر می‌سپارند.

پاینده خاطر نشان کرد: پست مدرنیسم بازی با شکل نیست شاید بتوان گفت پسامدرن یعنی بازخوانی انتقادی فرهنگ امروز. پیشرفت ادبیات داستانی ما در گرو تقلید نیست بلکه در آفریدن شکل جدید روایت است که به دیالکتیک فرهنگ وابسته است.[1]

***

امروز، برای نوشتن یک داستان خوب، و فرق نمی کند داستان کوتاه باشد یا بلند و حتا رمان، تقریباً قواعد و اصول قدیم را زیر پا گذاشته اند و از ورای آشفتگی و بی نظمی، اصول و قواعدی در وجود آمده، منطبق با تنش و آشفتگی روحی و جسمی انسان همین قرن کابوسی، هجوم تصویرهایی شدیدتر و کشنده تر از سلاح های عجیب و غریب که جای ششلول های «جان وین» و «کوپر» را گرفته (و یادمان باشد حدود نیم قرن پیش، در ادبیات، رمانی نوشته شد به نام «خداحافظ گاری کوپر»، یعنی غرایب این قرن، بعد از سینما که هنری است جدا از ادبیات تأثیرش را در نوشتن داستان نشان داد) پس نویسنده ی امروز قواعد و اصول کلاسیک را برنمی تابد، اما داستان خوب، بر اصول و قواعدی جان می گیرد که لق لقه ی زبان و فراز و نشیب انسان امروزی است. اما بسیاری از جوان های داستان نویس، ویرانی قواعد را می بینند لکن اصول تازه ی برآمده از هراس آدم این زمانه را نمی بینند، یعنی آلت را دیده اند به قول مولانای بزرگ لکن کدو را ندیده اند، برای همین معناگریز و به واقع همه چیز گریزند در داستان، اما فراموش می کنند انسان طاغی این ایام، راه را و قواعد رفتن را برهم زده، ولی هنوز به رسیدن می اندیشد، گیرم مقصد را از پیش معین نکرده باشد، اما وقت «چت» کردن با مخاطب، حرف هایی می زند که جایشان در داستان آدم امروزی است. درایران متأسفانه گمان کرده اند پست مدرنیته یعنی نفی سنت ــ اگر چنین باشد که نیست، شناخت سنت را ندارد، تا نفی اش کند. و این مطلبی است که بیشتر داستان نویسان جوان کشور ما و کشورهایی مثل ما، از آن غافل مانده اند. در این زنجیره ی دغدغه های نوشتن، به همین اصول می رسیم، چه باک اگر گاه به نظر برسد که روش تبدیل می شود به روشی مدرسی، اما بدون کلاس. یعنی بده بستانی در نوشتن داستان، تأمل اساسی میان نویسنده و مخاطب. نویسنده ی سنت گریز ما، به دلیل همین گریز، خود را از خواندن کلاسیک های خود، محروم می کند و این محرومیت متأسفانه می شود عادتی ثانوی برای او، که نخواندن، یا خوب نخواندن است. پس داستان های نو و امروزی را هم خوب نمی خواند، چرا؟ یا ترجمه نمی شوند، یا بد ترجمه می شوند و نویسنده ی جوان با کمال تأسف زبان مادری خود را پس رانده و آن را خوب نمی داند، چه رسد به زبان های دیگر و بیگانه. (برای همین است که اکثر مترجمان در انتقال، الکن هستند و برای همین است که از کتابی سه، چهار ترجمه منتشر می شود که هرکدام، جایی از کار لنگ می زند.) این است که اصول و قواعد ساری و جاری در داستان دنیا را، نمی شناسد یا بد شناخته که التفاتی به این اصول ندارد (حتا گاه وانمود می کنند که ندارند و این دیگر خیلی حرف است. حرف کسی که راه را می شناسد و بی راهه می رود.)

داستان نویس امروز می داند نوشتن داستانی نو، خوب و اثرگذار، حالا مشکل تر از پیش شده، چون مسایل ساری و جاری در جهان مادی، مثل دوران دیکنز مثلاً، مخاطب فرهیخته را جذب نمی کند. اینک به جهان مادی، جهان معنا و جهان مثل و ماورای همه ی این دنیاها، در استخوان بندی داستان امروز، جا گرفته و چشم انداز نویسنده نمی تواند مثل دیکنز یا بزرگ علوی و جمالزاده ی خودمان، تک بعدی باشد. تمام هستی و نیستی و جهان تخیل و واقع و بالا و پایین، همه ی این عوالم، منشوری چند وجهی ساخته اند با رنگ هایی متضاد و متشابه و مترادف، که مثل فرش دست بافت ایرانی تارهایش از واقعیت ها و پودهایش از تخیلات و مسایل ماورایی است و حیرت آور اینکه تجانس دارند و همدیگر را دفع نمی کنند و اگر بکنند، در راستای داستان است تا جلوه و رنگی تازه از نیروی دافعه را نشان بدهند.

این جلوه های تازه است که داستان پست مدرن غرب و اروپا را ماندگار می کند، اما پست مدرن نویسنده ی جوان ما را هیبتی هراسناک می بخشد که دراوج هراسناکی، خنده هم می آورد، خنده ای که جز تمسخر بن مایه ای ندارد و خنده ای نیست حتا، که کودکان غرب و اروپا به دلقک ها نثار می کنند. (که در موسیقی ما ــ نه سنتی البته ــ به نوعی دیگر، که خاص هنر دیگری است راه می یابد و ضمن جذب مخاطب بسیار کار اولی ها، مقلدان را با همین خنده ی پر طعنه می رانند. اما چون این خنده ها، معمولاً در خانه ها وقت شنیدن نوای تقلیدی، صورت می گیرد، ‌حضرات مقلد به خود نمی گیرند و مثل همان ستون های مشهور، ‌که هرکدام بغل دستی خود را مقصر می داند.)

باری با همین دوری و ناآشنایی نویسنده ی پست مدرن ما، از اصول این ژانر است که معمولاً خیلی زود اخته می شود و داستان را رها می کند، یا به بازخوانی خویش می رسد و از نقطه ی کور، از جایی که رها کرده، دوباره می آغازد و این بار حتمن موفق می شود، شک نکنید.

وقتی جهان مادی و جهان رنگ رنگ ایده و تخیل آدمی، بستر داستان شود، جهان هفت جوشی ساخته می شود که داستان نویس، نمی تواند بدون شناخت، نزدیک موضوع داستان خود شود.

انسان معاصر هم رکنی است از همین جهان عجیب و غریب معاصر، که در ظاهر همه ی رنگ و نیرنگ خود را نثار همین انسان می کند و البته این انسان هم رنگ و لعاب همین جهان را می گیرد و هرلحظه به رنگی بت عیار، درمی آید و نویسنده در این تغییر و تبدیل، حضوری لازم خواهد داشت تا عناصر داستانی اش را ــ انسان را ــ بشناسد و از پس کل کل با او برآید.

با توجه به بی انتهایی و وسعت عالم تخیل و فلسفه و شرایط زیستی امروز فرنگیان و سعی و دقت در کشف تازه ی توام با شهود، برای ما ایرانی ها، کار دشوارتر می نماید. چرا که داستان نویسان اروپا و امریکا و هرجای دیگر، نه از فلسفه ی ایران و اسلام، اطلاعی دارند، نه نیازی به دانستن این فلسفه حس می کنند. (اگر روزگاری الحاوی و کتب بوعلی را در دانشگاه های خود می خواندند، جانشینی از فرهنگ خود نداشتند که جای این کتاب ها بگذارند. ظاهراً سودمندی است که خطوط اقتصادشان را معین می کند و بر هنر و فرهنگشان سایه می اندازد.) اما ما داستان نویسان پارسی زبان، علاوه بر فلسفه ی گسترده ی غرب و شرق، نیاز داریم به تسلط بر فلسفه ی ایرانی اسلامی که عالم المثال سهروردی، ستونی است از این عمارت عظیم که دشواری کار را داستان نویس امروز ایرانی را نشان می دهد (یادمان باشد مثل سهروردی، ربطی به مثل افلاتونی ندارد!)

پس تسلط داستان نویس بر فرهنگ ها و اندیشه های بسیار، در صورتی لازم می نماید که بخواهد داستانی جهانی بنویسد مثل بوف کور یا شازده احتجاب.[2]



منابع:

[1] .خبرگزاری فارس، حسین پاینده

 

[2] .پایگاه ادبی، هنری خزه، محمد ایوبی

کدهای اضافی کاربر :